|
فقط به رنگ های زيبای پاييز فكرکنيد
|
||||||||||||
|
|
|
|||||||||||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی نویسندگان پیوندها قالب هاي پرشين بلاگآرشیو وبلاگ آمار وبلاگ مشخصات پشتيباني : PersianBlogقالب : Theme |
رستاخيز
تو گويي از گور بر خاسته ام .....چقدر عميق ، چقدر ژرف تاريكي همه جارا فراگرفته تاريكي گور نوري درخشيد ..... برخاستم ...... خاطراتم نيز همانند من زنده شدند من كوشيدم ..سخت .......سعي كردم ..آن هارا زنده كنم از گور برخاستم ...... و آن هارا كه مرا خوشبخت كرده بودند ، صدا زدم ....آها اما همه آمدند ........ حتی آن هايي كه مرا رنج داده بودند ....... نتوانستم جداكنم آن هارا ............و توهم بودي .... و چقدر ارزو داشتم كه مي توانستم تورا در میان آن ها که خوشبختم کرده بودند بیابم ...اما .. تو در ميان دسته دوم بودي ...آن ها كه رنجم داده بودند صدايت كردم .... تو در تاريكي ايستاده بودي مثل هميشه مغرور .... خودپسند مي خواستم تورا از تاريكي ، به روشني بياورم هروقت مي خواستم دستتت را بگيرم تو از من دور تر مي شدي در درون تاريكي مي ماندي در ميان مه گم مي شدي من ، مانند اورفيوس ، چشم به اوريدس داشتم ... تورا در آغوش گرفتم بمان..... آن طرف تاريكي است ... اين جا نور است من دروازه دوزخ را مي ديدم تورا مي ديدم كه از ميان بازوان من ، مي لغزي و به سوي دروازه مي روي فرياد زدم ..نرو ... بمان ... بازوان من خالي ماند و من ..... تنها در نور ماندم و تاريكي از من ، به همراه تو دور شد .... چقدر دور ......دورتر از من و تو ... و تو اي تنها كس من ...... دورتر شدي از نور گريختي .... و من در ميان نور .... اما اي كاش ... با تو در تاريكي بودم باتوبودن در تاريكي .....زيباتر از تنها بودن د ر نور است ... نازنينم مي بخشمت ......تورا همه رنج هايي كه به من دادي فراموش مي كنم اما تو ..هم چنان در خاطرم هستي
پيام هاي ديگران ۱۳۸٦/۱/٢٠ - پاييز دعا
هميشه حجم غمهاي مراتنها تو مي فهمي صداي باران ، عطر شكوفه ها ...... مي تواند شادي آور باشد مي تواند غمناك اينك براي من غمگين است خدايا .........خدايا ...... چرا درقلبم قراري نيست چرا لذت آرامش را نميتوانم بچشم خدايا ....بعد از همه سختي ها .....دردها ....رنج ها..... مرهمي باش بر زخم هاي ديرينه ام كه جز تو هيچ مرهمي كارساز نيست همه آن هايي كه ادعاي درمانش را داشتند زخمي به زخم هايم افزودند دردي به دردهاي بيكرانم اضافه كردند خدايا .. تو فقط مي داني همه رنج هاي زندگيم تو ميداني همه بي تابي هاي شبانه ام و امشب ، عجب بي تابم كسي را نمي يابم سربر شانه ام گذارم و اشك بريزم پس تو ....محرمم باش آغوشت را بروي من بگشا بگذار برايت حرف بزنم از بي صداقتي انسان هاي صادق ار نامهرباني انسان هاي بظاهر مهربان بگذار بگريم ...همچون آسمان تو كه اكنون مي گريد .... شايد اشك هاي من نيز طراوتي برقلبم آورد آه ..... خدايا ...... ميدانم كه ميداني ........ازمن بيشتر به من آگاهي پس صبورم ساز ...اگرچه هميشه صبور بودم اما بيشتر ..... وقتي دوستي دركنارم نيست ......وقتي قلبي برايم نمي تپد .....وقتي فريادم را ..... سلامم را جوابي نيست .... پس تو يارم باش ......چوابم ده .... وقتي كساني كه مرا در هنگام رنج ها و دردهايم تنهايم گذاشتند ..... بي پناه رهايم كردند ... وقتي كه فقط شيره وجودم را مي خواستند ..... وقتي كه روحم را نشناختند و رهاكردند ..... تركم كردند ... اميدم توبودي اما تو ديگر رهايم نكن ......فرياد مي زنم .....خداييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييا خدايا ....... آه چه حرف هاي نگفته باتودارم چه غصه هاي در دل دارم كه مي داني چه غمها كه برقلبم سنگيني مي كند كه آگاهي ديگر طاقت سكوتت را ندارم ديگر طاقت بي اعتنايي تورا ندارم اي كاش ... در آئين من نيز آمدن به نزد تو ..... يك نعمت بود ..همچو هندويان اي كاش.... وقتي مي خوابيدم ..هرگز بلند نمي شدم ..... آن وقت جواب سئوالم را از تو مي پرسيدم چرا .....؟ چرا .....؟ خدايا چرا .... تنهايم مي گذاري ....چرا ؟
|+| |
|||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
|+|